وبلاگی که پیش روی شماست حاصل تراوشات ذهنی و انسان گرایانه ی ! شخصی فکرولوژیک می باشد پیشنهاد میشود سعی کنید بفهمید خود چه می فهمید؛ آنچه نویسنده نگاشته است بیشتر برای خود او قابل درک خواهد بود !!!
Saturday, December 27, 2003
● تخريب بزرگترين بناي خشتي جهان
در پي زلزله اي در ساعت پنج و سي دقيقه صبح 5 ديماه به قدرت 6.3 دهم ريشتر در استان كرمان شهرستان بم رخ داد ارگ بم بزرگترين بناي خشتي جهان تخريب گرديد!
به دليل فرسوده بودن بافت شهري بم تلفات جاني و مالي زيادي به اين شهر وارد گرديده است !
- به نقل از CNN
واکنون ...
و اینان نیز زمانی بیدار بودند !
چه خانواده خوشبختی ... پیمان بسته بوند که همیشه و در همه حال با هم باشند ... و اکنون نیز هستند ! ...
بسا کسانی که پیمان شکستند ! و بیدار ماندند ...
مرد تنها نشسته بود ...
باد سردی به صورتش می خورد ...
روی یک تنه قطور بریده شده ازدرختی که سالها پیش آن را برای تهیه هیزم و گرم کردن خانواده خود تبر زده بود تکیه کرده بود.
سالها بود که برای جاری ماندن آب باریکه ای که خداوند در زندگیش جاری کرده بود تلاش می کرد ، همه شاکر او بودند ... او نیز شاکر خدای خود.
او تنها بود ، اما فکر نمی کرد چرا ؟! فکر نمی کرد چه می خواهد ؟! حتی اگر از او می پرسیدی چه ؟! حتما پاسخ می شنیدی "هــیـچ!"
صدای مرغان دریایی به گوش می رسید ... مرد به آسمان نگریست ، ابروانش در هم رفت؛ این صدا ذهن سرشار از سکوت او را می خراشید. کمی آنطرف تر زن و مردی جوان همچون او به آسمان می نگریستند و از صدای همان مرغان دریایی نهایت شعف را در خود حس می کردند!
دریا آرام بود ولی دستان زمخت خود را همچون مشتی به صخره ها می کوفت . شاید به خاطر عصبانیت از دست بچه کوسه های بی رحمی که در پی بچه ماهی های کوچک به شکار مشغول بودند.
آری این را از والدین خود یاد گرفته بودند " بزرگ کوسه هایی که در پی بزرگ ماهی های کوچک ! به شکار می رفتند ، غافل از اینکه شاید کودکانشان این صحنه های مستهجن ! را دیده ، روزی تقلید کنند!"
مرد نگاهی به دستان خود انداخت ، همچون دستان دریا زمخت ولی نه به آن عظمت. به این می اندیشید که آیا این دستان هم روزی مانند دستان آن زوج مشعوف، لطیف و بی پینه و چروک بوده اند؟! چیزی به خاطر نیاورد ! با خود گفت "شاید به خاطر کهولت سن است ، بدی حافظه ، کم سویی چشم ، ..." ولی آیا جدا روزی بوده اند ؟!
رو به دریا کرد ...
لبخندی بر لبانش نقش بست .
خوشحال بود که فرزندانش خیلی چیزها دارند ، حد اقل شعور ، کمی عقیده ، کمی انسانیت ... وقتی فرزندان دیگران را می دید که ..... ؛ او به فرزندان خود می بالید !
همسری مهربان همیشه همدم او بود ، شاید او همدم همسر مهربان نبود ولی به داشتن چنین همسری هم می بالید ! همسر و فرزندان هم همیشه شاکر بودند. همه همدیگر را دوست داشتند.
خانه همیشه تاریک بود. سکوت ، سکوت ، سکوت ... ولی آنها می دانستند که همدیگر را دوست دارند . حتی شاید از تمامی آنها که ادعای دوست داشتن می کنند بیشتر ...
خورشید سرخ شده بود و آرام پایین می آمد .
یاد ایام جوانی اش افتاد ، آن روزها که ..... نه چیزی به خاطر نیاورد ! ... شاید ایام جوانی اش هم چندان جذابیتی نداشت ... !
چشمان او سر تاسر دریای بی کران را می دید ... حتی آن قسمتهایی هم که دیده نمی شدند ! پس چشمانش آنقدرهم کم سو نشده بودند !
مرد همچنان تنها نشسته بود ...
باد سردی به صورتش می خورد ...
خورشید دیگر غــروب کرده بود .
فرق بزرگی بین فکر کردن و نگران بودن وجود دارد و آن اینست که در تفکر خلاقیت وجود دارد اما در نگرانی اینطور نیست .
نگرانی خود مانع بزرگی است فرا روی تفکر و خلاقیت.
فکر می کنم کنفیسیوس بوده که گفته : " دراز ترین سفر انسان با قدم اول شروع می شود " به نظر من بد نبود این رو هم اضافه می کرد که « برداشتن اولین قدم نیز دشوارترین عمل است !» .
به واقع تصمیم گیری برای یک کار و آغاز آن با یک پتانسیل اولیه ، اغلب دشوارتر از نفس آن کار است.