وبلاگی که پیش روی شماست حاصل تراوشات ذهنی و انسان گرایانه ی ! شخصی فکرولوژیک می باشد پیشنهاد میشود سعی کنید بفهمید خود چه می فهمید؛ آنچه نویسنده نگاشته است بیشتر برای خود او قابل درک خواهد بود !!!
Monday, January 05, 2004
● شتاب
دوان دوان به سمت ایستگاه می شتافتند .
ساعت 5 دقیقه به 1 بود.
سرعتشان را بیشتر کردند.
به ایستگاه که رسیدند سوت قطار شنیده می شد.
پیرمردی روی ساک کهنه چرمی ای نشسته بود و مشغول آتش زدن پیپ خود بود.
آنها به دنبال قطار شروع به دویدن کردند.
همچنان بر سرعت قطار افزوده می شد.
اولی به سختی تمام خود را رساند ، از میله های انتهایی گرفت و خود را بالا کشید.
دست خود را دراز کرد؛ نفر دوم هم به سختی هر چه تمام سوار شد.
نفر سوم نتوانست برسد ، دیگر دود لوکومتیو دیده نمی شد.
سرش را پایین انداخت و به ایستگاه برگشت.
پیر مرد که نظاره گر آنان بود رو بوی کرد و گفت : چرا اینقدر خودتان را خسته کردید ؟! قطار بعدی فقط نیم ساعت دیگر حرکت میکرد !
جوان گفت : جدی ؟! خیلی ممنونم. ولی نمی دانم چرا اینطور شد ؟! دوستانم فقط برای بدرقه من آمده بودند !!!