- ECCE HOMO -
 
- ECCE HOMO -

در باره وبلاگ

وبلاگی که پیش روی شماست
حاصل تراوشات ذهنی و انسان گرایانه ی
! شخصی فکرولوژیک می باشد
پیشنهاد میشود
سعی کنید بفهمید خود چه می فهمید؛
آنچه نویسنده نگاشته است
بیشتر برای خود او قابل درک خواهد بود
!!!


 

 

 

 

 

 

 

 

 

  Monday, January 05, 2004

شتاب

دوان دوان به سمت ایستگاه می شتافتند .
ساعت 5 دقیقه به 1 بود.
سرعتشان را بیشتر کردند.
به ایستگاه که رسیدند سوت قطار شنیده می شد.
پیرمردی روی ساک کهنه چرمی ای نشسته بود و مشغول آتش زدن پیپ خود بود.
آنها به دنبال قطار شروع به دویدن کردند.
همچنان بر سرعت قطار افزوده می شد.
اولی به سختی تمام خود را رساند ، از میله های انتهایی گرفت و خود را بالا کشید.
دست خود را دراز کرد؛ نفر دوم هم به سختی هر چه تمام سوار شد.
نفر سوم نتوانست برسد ، دیگر دود لوکومتیو دیده نمی شد.
سرش را پایین انداخت و به ایستگاه برگشت.
پیر مرد که نظاره گر آنان بود رو بوی کرد و گفت : چرا اینقدر خودتان را خسته کردید ؟! قطار بعدی فقط نیم ساعت دیگر حرکت میکرد !
جوان گفت : جدی ؟! خیلی ممنونم. ولی نمی دانم چرا اینطور شد ؟! دوستانم فقط برای بدرقه من آمده بودند !!!


نوشته شده توسط Ali


 

 


- اینک انسان -


صفحه اصلي
تماس با نویسنده


Private Message