وبلاگی که پیش روی شماست حاصل تراوشات ذهنی و انسان گرایانه ی ! شخصی فکرولوژیک می باشد پیشنهاد میشود سعی کنید بفهمید خود چه می فهمید؛ آنچه نویسنده نگاشته است بیشتر برای خود او قابل درک خواهد بود !!!
Thursday, January 22, 2004
● بچه های امروزی !
رو صندلی اتوبوس نشسته بودم که یه کمی راهروی وسط خلوت تر شد ( البته منظورم از خلوتی این نیست که مثلا ً فقط 4 نفر وایستاده بودن ... نه ... منظورم این بود که به جای حالت طبیعی که 40 نفر از دوش هم و از در و پنجره ماشین آویزون باشن یا تو 3 ردیف تو اون یه تیکه جا وایستاده باشن ! حدود 20 نفر وایستاده داشتیم !). یه پسر لپ سرخ و تپل که حدود 11-12 سال داشت با یه پسر دیگه حدود 8-9 ساله وقتی سوار می شدن نظرمو جلب کردن.*1*
حالت عجیبی تو صورت پسرک دیدم ، عینک به چشم داشت ... و موقع سوار شدن کلی سر و صدا کرد و به اون کوچیکتره هی میگفت فلان چیزو(فک کنم جامدادیشو) آورد یا نه ؟!
ولی به خاطر اینا نبود که نظرم جلب شد. یه حالتی داشت. مثل بقیه همسنّاش نبود !
از بغلم رد شد و رفت آخر اتوبوس؛ منم حواسم به جای دیگه رفته بود. *2*
کمی گذشت و من دو ایستگاه دیگه باید پیاده می شدم. (خب به هر حال با شمردن جمعیت و یه کمی معادلات و ضرب و تقسیم و دوتا لگاریتم گرفتن آدم می تونه به راحتی محاسبه کنه که کی باید واسه پیاده شدن اقدام کرد !!) *3*
یهو دیدم از عقب یه صدایی اومد : " ده برو اونور دیگه بچه ... اینجام مگه جای دعوا کردنه ... خرس گنده تو این شلوغی ..... "
وسط این حرفا به دنبال منبع صدا می گشتم ... مردی بود با موهای نیمه سفید ... حدود چهل و خرده ای سال ...هیکل درشت و سر و وضعی مرتب. اون طرف هم رو صندلی ردیف بغل پسر بچه ی مذکور نشست. گویا بغل دستی یارو می خواست پیاده شه و اونا هی شلوغ می کردن و می خوردن بهش.
چند ثانیه گذشت و یارو رفت بغل پنجره نشست و مردم برگشتند که صدای آروم ِ پسره در اومد ! :
" آقا درست صحبت کنید ... این چه طرز حرف زدنه ... چرا بی احترامی میکنید ؟!..." ... مرد همینطور که داشت مینشست گفت ساکت باش دیگه پسر، ساکت باش.
پسره همینجور داشت غر میزد . جوونکی که بالای سرشون ایستاده بود ( می خورد کارگر باشه ) از حرفای پسرک خندش گرفته بود و با اشاره میگفت خب حالا ول کن . ولی دوباره بچه هه غرغر می کرد که " آخه چرا توهین میکنه !؟ ... منم بلدم توهین کنما ! ... با خیلیام دعوا کردم ... ! احترامشو نگر داشتم چیزی نگفتم !! ... " و همینجوری چپ چپ به مرد بد بخت نگاه می کرد .
مرد اصلا چیزی نگفت ...
یعنی من هم بودم می موندم چی بگم ! تا حالا این لحن حرف زدن و جواب دادنو از بچه ای به اون سن و سال ندیده بودم ! فقط من هم از بعضی حرفاش خندم می گرفت و بازم به حسّ ِ نهمم ! ایمان آوردم که بهم گفت این پسره یه جوریه !*4*
انگار یه جا دعوا دیده بودو فک می کرد تمام جوابایی که شنیده یا بلده ! هر چند بی ربط و خارج از سنش باید بگه !
دیگه به ایستگاه رسیده بودیم . به سمت در رفتم باز نگاه کوتاهی به جفتشون انداختم و پیاده شدم ... تا منزل به این ماجرا فکر می کردم ... برام جالب بود !
----------
*1* لطفاً هنگام مطالعه ی این مطلب از اصلیت نویسنده صرف نظر شود !!!
*2* مسلماً حواس نویسنده به جای بدی نرفته بوده ! و مثلا ً تابلوی رنگارنگ یک فروشگاه نظر اورا جلب کرده بوده است !
*3* علاقه مندان برای دریافت فرمول ابداعی می توانند با این جانب تماس حاصل نمایند !
*4* حس نهم چیزیست شبیه حس ششم. این حس ، حسی ا ست منحصر به فرد ، فقط متعلق به نویسنده !